رضا قليخان هدايت
984
مجمع الفصحاء ( فارسي )
گفتم اين كشور مهيب كراست * بيشتر زين طرف نصيب كراست گفت يكنيمه شاه انجم را * وان دگر صدر چرخ پنجم را كه ملك را برين بلندحصار * آن وكيلست و اين سپهسالار اين كند لقمهء لئيمان خوش * وان خوراند كريم را آتش چون رخم زان حديث او بشكفت * آنگه از ديده پير با من گفت كاين همه ره كه ديدى از چپ و راست * همه هيزمكشان دوزخ راست اى شده بر نهاد خود مالك * رستى از چاه و دوزخ مالك زين پس از شرب عدن كن مستى * كه ز هيزمكشى سقر رستى ليك ماندست پاره مى شو * هم كنون رخ بما نمايد ضو كردم آخر ز نار گفتارى * كه پس از نار تيره گفت آرى ز آدمى اين حديث محدث نيست * شبروى كار هر مخنث نيست شب نبيند كسى كه در طلب است * كه خود آن سوز او چراغ شبست عاشقان كان چراغ درگيرند * پردهء شب ز پيش برگيرند گفت گرچه شب است و تاريكست * دل قوى دار صبح نزديكست تا بگفت اين چو بنگرستم خود * صبح ديدم ز كوه سر برزد شاد گشتم چو ديده شد بينا * برج و دروازه ديدم از مينا گفتم اين راه چيست بر چپ و راست * گفت حد زمانه تا اينجاست اين زمين چون زمانه بنوشتم * تا ز حد زمانه بگذشتم رو كه اكنون به خلد پيوستى * كه از آن رستهء خسان رستى مژدهمژده كه از چنين تحويل * رستى از زخم تيغ عزرائيل برگذشتى ز باب عاريتى * آمدى در نقاب عافيتى پس نهاديم هر دو چون گردون * پى ز دروازهء زمانه برون